أبو علي سينا ( مترجم : ملا فتح الله بن فخر الدين شيرازى )

34

كليات قانون ابن سينا ( فارسى )

دم محمود باشد و از غير خون سوداى طبعى متكون نشود [ فصل دوم در كيفيت حدوث و تكوين خلط ] بيان علل اربعه در تكوين اخلاط اربعه اما علت فاعلى در جميع اخلاط طبعى حرارتى باشد معتدله الا در بلغم كه در او حرارت ناقص فاعل باشد بحسب ظاهر اگرچه خصوصيت ماده را در اين محل دخل باشد و علت بادى خون از اغذيه حاره رطبه باشد از ماكولات و اشربه و فواكه از مثل گوشت و نان و حلاوات معتدل الحلو و از فواكه مثل انگور و خرما و انجير و امرود و انار و اما علت مادى بلغم اغذيه بارده رطب باشد از مثل كله و هريسه و جغرات و شورواهاى آبى و ترشيها و فواكه و مثل توت و حبوب ترها و پالودها و ميوه‌هاى نارسيده و بطيخ زقى و خيار بادرنگ و چنار و خربزه نارسيده و كثرت اشربه حامضه و شرب آب بسيار و علت مادى صفرا در اكثر غذاهاى چرب باشد خاصة شيرين از مثل حلاوات و گوشتهاى چرب و اشياى حريف مثل مربيات خاصة مرباى زنجبيل و لبوب مثل مغز بادام و پسته و فندق و كردكان و نارجيل و خربزه شيرين و كره و روغن و عسل و امثال اينها ديگر علت مادى سودا غذاهاى سرد و خشك بود مثل گوشتهاى قديد خاصة مائى و پنيرها و چغراتها و قرص كشكها و كرشها در تنور پخته و بدم رسيده از مثل كله و كيپا و هريسه و مثل كپها و ريصارها و كامها و ميكو و ميوه و نان بلوط و نان زرت و برنج و الم و فطر كه آن را هكل مىگويند و دمبلان مىگويند كه در زير برف بواسطه اجتماع ابخره پديد مىشود اما علت صورى اين اختلاط را هركدام در جاى خود گفته شده چه در تعريف كل و چه در بيان هريك از خصوصيات طبعى و غير طبعى اما علت غائى هر خلط آن بود كه مذكور شد از تغذيه و تنميه و تغليظ بعضى بعضى را و ترقيق بعضى بعضى را و جذب غذا از بيرون و دفع فضول از اندرون و تسخير بعضى بعضى را و به آن بازنمىگرديم كه موجب سلقه مىشود اما آنچه دانستى باشد در اين مقام آن بود كه اعتقاد را بر آن درست نكنند كه كيفيات موجب تكوين اخلاط نمىشود چنان كه از حرارت بافراط سوداى حراقى پديد مىشود همچنانكه از برودت بافراط سوداى جمودى پديد مىشود و از كثرت رطوبت بلغم و از كثرت يبوست صفرا و سودا و نيز اعتقاد نكند كه هر مزاج بهر كيفيت كه باشد خلطى را احداث مىكند كه مناسب مزاج او باشد و احداث ضد نمىكند بالعرض بلكه مىتواند بود كه مزاج يابس بارد احداث رطوبت كند بواسطه ضعف هضم همچنانكه در پيرمردى كه ايشان ضعيف البنيه باشند و بددل و باريك‌گردن و همچنين در شيوخ كه در كمال برودت است احداث بلغم مىكند ديگر بدانكه كه آن كسان كه اخلاط ايشان رقيق باشد در وقت استفراغ آن ايشان را ضعف بسيار عارض مىشود از كثرت استفراغ و استصحاب با روح وسعت مسام و عروق و ديگر آنكه در تحريك اخلاط سببى باشد از براى تكوين اخلاط و استحاله غير به آن و همچنين باشد خيالات و اوهام در تحريك اخلاط و بلكه نظر كردن در الوان تعليم پنجم [ در اعضاء ] در او يك فصل باشد و پنج جمله - اما فصل اول در ماهيت اعضا و اقسام اعضا بدانكه اجسامى چندانند كه متكون مىشوند از اول مزاج اخلاط همچنانكه اخلاط اجسامى چندانند كه متكون مىشوند از اول مزاج اركان و اعضا دو قسم مىباشد يكى مفرد و ديگرى مركب و اعضاى مفرد عضو چندانند كه هر جزء كه از ايشان محسوس شود آن جزء مشابه و مشارك كل باشد در اسم و در حد مثل استخوان يا اجزاى خود و غضروف يا اجزاى خود و همچنين بود حال رباط و عصب و وتر و غشا و عروق شرائين و آورده و لحم و شحم و سمين كه هركدام را خاصيتى و حالتى و تعريفى چنان كه در تعريف عظم گفته شد كه عضويست صلب كه در صلابت بجاى رسيده است كه ضمده منعطف نمىشود و اين تعريف در جميع اجزاى عظم جارى بود همچنين بود حال غضروف در آنكه گفته‌اند كه غضروف عضويست نرم از استخوان و صلب‌تر از باقى اعضا و برين قياس جميع اعضاى مفرد را كه هرچه در تعريف كل آن درمىآيد در تعريف جزو آن نيز درمىآيد و ازينجهت باشد كه آن را اعضاى متشابهة الاجزاء مىگويند و اما اعضاى مركب چنين نباشد كه تعريف كل آن بر جزو صادق آيد مثلا در جزء يد كه انگشت باشد يازده يا كمتر نتوان گفتن كه آن دست است و همچنين بر جزء روى كه لب يا بينى بود نتوان گفتن كه آن رويست و بقيد جزء محسوس جزء غير محسوس بيرون مىرود از جهت آنكه آن اعضا فراهم آمده است از اجزاى مختلفة الصور مثل آتش و باد و آب و خاك و هريك ازين اركان جزء آنند و ليكن محسوس نيستند و مراد از جزء محسوس جزؤى بود كه بمثابه كل بود در صورت نوعى او